۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

به من می گویند اگر برده ای را خوابیده دیدی او را بیدار نکن . ممکن است خواب آزادی خود را ببیند و به آنها می گویم : اگر برده ای را در خواب دیدم او را بیدار می کنم و از آزادی با او حرف می زنم

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

خسرو گلسرخی در روز دوم بهمن ۱۳۲۲ در شهر رشت زاده شد. پدرش قدیر گلسرخی و مادرش شمس‏الشریعه وحید، هردو از روشنفکران و آزادی‏خواهان گیلان بودند. هنگامی که خسرو هنوز بیش از ۵ سال نداشت، قدیر درگذشت و به‏ناچار همسر جوانش به همراه خسرو و برادر دوساله‏اش، فرهاد گلسرخی، به خانهٔ پدرش، محمد وحید در قم، پناه برد. پدربزرگ خسرو، محمد وحید، از یاران میرزا کوچک‏خان جنگلی در جنبش جنگل بود و درکنار کوچک‏خان دربرابر نیروهای دٌش‏گانهٔ انگلیس جنگیده‏بود، و این از سروده‌هایش به‏آشکار می‌تراود؛ به‏ویژه آنهایی که به نام‏خامهٔ «جنگلی‏ها» و "دامون" سروده شده‏اند (واژهٔ دامون به گویش گیلانی همان دَمن پارسی است، همچون دشت و دمن، و به میانشٍ تپه‏ماهورهای سرسبز است).خسرو، آموزش ابتدایی را در دبستان حکیم سنایی و آموزش میانه را در دبیرستان حکیم نظامی به‏پایان رساند. هنوز بیش از نوزده سال نداشت که پدربزرگش نیز درگذشت. اینک بار گرداندن چرخ روزگار در خانواده به دوشش افتاد. و چنین بود که او به همراه برادرش فرهاد، راهی تهران شد. دو نوجوان در محلهٔ امین‏حضور خانه‌ای کوچک یافتند. خسرو به‏ناچار کاری پیدا کرد که همهٔ روز او را دربرمی‌گرفت. بااین‏همه، او شب‌ها را به آموختن زبان‌های فرانسه و انگلیسی و پژوهش‌های فرهنگی می‌گذراند. نوشته‏ها و سروده‌ها و بررسی‌هایش را با خامه-نام‌هایی مانند «دامون»، «خ.گ.»، «بابک رستگار»، «افشین راد»، و «خسرو کاتوزیان» به‏چاپ می‏رساند.
در سال ۱۳۴۷، هنگامی که سردبیری بخش هنری روزنامهٔ کیهان را داشت، با عاطفه گرگین، شاعر، نویسنده و پژوهش‏گر، پیوند زناشویی بست. در سال ۱۳۵۰، نوشته‏ای از او در ماهنامهٔ نگین در زیر سرنبشتهٔ «گرفتاری شعر در شبه‏جزیرهٔ روشنفکران» به‏چاپ رسید که بسیار گفتگوبرانگیز بود. گلسرخی در این نوشته شاعران آن روزگار را سرزنش می‌کرد که:
"شاعر که ناخواسته و نادانسته زیر نفوذ سیاست هنری روزگارش قرار گرفته‏است... او از کلمات و شرایط عینی زندگی می‌ترسد. شاعر در مقام تولیدکننده‏ای تکیه زده که منطبق شدن کالایش با ضوابط جاری حتمی می‏نماید. آیا شعر نمی‌تواند دهان‏به‏دهان جریان و هستی گیرد و گردن نهادن به ایجاد آن گونه کالا ضرورت دارد؟... شاعر جا خالی کرده‏است. او گوشه‏نشین، حاشیه‏پرداز و منزوی شده، به متلاشی کردن نقش تاریخی شاعر و حقیقت شعر نشسته‏است... شاعر چون در کوران واقعیات نیست، چون در زندگی روزمره در میان مردم دیده نمی‌شود، شعر او نه رنگی از مردم دارد و نه رنگی از زندگی [۱] "
در مردادماه همان سال، بخش نخست نوشتهٔ دیگری از او با عنوان ” سیاستِ هنر، سیاستِ شعر” در نگین به چاپ رسید. او در این نبشته گروهی از شاعران از فرنگ برگشتهٔ آن دوران را سوداگران هنر و عروسکهای کوکی خواند ونبشت
«ما شاهدیم که این ٌعروسکان کوکی ٌ معصوم! مشتی کلمات قصار از قلب پر عفونت سیاست هنر سوداگرانه حفظ کرده‌اند و هر جا که فرصتی دست می‌دهد، همان‌ها را تکرار می‌کنند: ُهنر مردم یعنی حرف مفت، حالا هنگام آن ست که در بند معماری شعر باشیم[۲]»
بخش دو دیگر این نبشته در شهریور ماه در نگین چاپ شد این مقاله سپس در کتابچه یی از سوی انتشارات (کتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور چاپ شد.[۳] ورا که سپس ساواک از دنبالهٔ چاپ آن در نگین پیش گیری نمود. از دیگر نبشته‌های مهم خسرو در نگین, می‌باید همچنین از نبشتهٔ او در یادبود پنجمین سالگرد مرگ فروغ نام برد او در این باره نوشت:
«او زیبایی را در بافت خشن زندگی جستجو می‌کرد. شعر فروغ، شعرهای اجتماعی او، شاید مردمی ترین شعر روزگار ما باشد[۴]»
دو مجموعه به نام‌های ”دستی میان دشنه و دل” و ” من در کجای جهان ایستاده ام” را کاوه گوهرین پس از کشته شدن او منتشر کرده ست. دوران زندگی خسرو با عاطفه چهار سال بود و بهرهٔ این همزیستی فرزند پسری ست به نام دامون. عاطفه گرگین اندکی پس از دستگیری گلسرخی در دادگاه ارتشی به چهار سال زندان کیفر شد و سرپرستی از دامون را فرهاد، برادرش به رانش گرفت.
خسرو گلسرخی در ۲۹ بهمن ۱۳۵۲ به جرم شرکت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی در دادگاه ارتشی به اعدام محکوم و در میدان چیت گر تیر باران شد. به سبب فشار رسانه‌ها و سارمان‌های دادخواه جهانی شاه پروا داد تا از پدآفند گلسرخی در دادگاه فلمبرداری شود. خسرو در پدآفند از خود، دادگاه را فرمایشی خواند و گفت:
"در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. چنان‌که گفتم من از خلقم جدا نیستم، ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می‌کند، یادآور انکیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است. یک سازمان عریض و طویل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است که به نام اداره نگارش خوانده می‌شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می‌شود. در حالی که در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست، و بدین گونه‌است که فرهنگ مومیایی شده که برخاسته از روابط تولیدی بورژوا کمپرادور در ایران است، در جامعه مستقر گردیده‌است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را با سانسور شدید خود خفه می‌کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می‌گیرد، با تمام خفقان، می‌توان جلوی اندیشه را گرفت؟ [۵] "
او به همراه تنی چند از دیگر فعالان سیاسی زمان شاه مانند کرامت‌الله دانشیان(دوست و همرزمش که با او اعدام شد)، محمد حنیف نژاد، سعید محسن، علی‌اصغر بدیع‌زادگان(از پایه‌گذاران سازمان مجاهدین)، و علی میهن دوست (از اعضای کادر مرکزی سازمان مجاهدین) و گروه بیژن جزنی که به همراه ۸ نفر دیگر از همراهانش در ۳۰ فروردین ۵۴ در تپه‌های اوین کشته‌شدند، در قطعه سی و سه بهشت زهرا به خاک سپرده شد.
[ویرایش] دادگاه
- دفاعیه او در دادگاه مشهور شد. این دفاعیه با سانسور در همان زمان رژیم شاه از تلویزیون پخش شد ولی بار دیگر به صورت کاملتر در اولین روزهای سقوط شاه در پنجمین سالگرد اعدام او در شب ۲۹ بهمن ۱۳۵۷ از تلویزیون سراسری ایران پخش شد. او در دادگاه از عقاید مارکسیستی خود و تأثیر پذیری‌اش از اسلام سخن گفت و رژیم شاه را به شدت محکوم کرد. بخش‌هایی از این دفاعیه: - «ان الحیاه عقیده و جهاد» - - سخنم را با گفته‌ای از مولا حسین شهید بزرگ خلق‌های خاورمیانه آغاز می‌کنم.
-
من که یک مارکسیست-لنینیسم هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. -
هنگامی که مارکس می‌گوید: «در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته می‌شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سویی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه محروم است.» و مولا علی می‌گوید: «قصری بر پا نمی‌شود مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند.» در این دو گفته نزدیکی بسیاری وجود دارد و در این تاریخ می‌توان از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و از سلمان پارسی‌ها و اباذر غفاری‌ها. - در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند. این نوع برخورد با یک جوان یادآور انکیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است.» - -
در تاریخ ۱۸/۱۱/۱۳۸۵ ساعت ۱۱:۱۵ از شبکهٔ سوم سیمای جمهوری اسلامی ایران فیلم دادگاه خسرو گلسرخی در برنامه‌ای به نام «فوق‌العاده» با حذف بخش‌هایی پخش شد. -
همچنین در تاریخ ۱۴/۱۱/۸۷ ساعت ۲۱ در برنامه اختصاصی از شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی , بخش های دیگری از این دادگاه با سانسور مجدد پخش شد , در این قسمت فرجام خواهی متهمان نشان داده می‌شود که خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان هرگونه فرجام خواهی از شاه و فرح را رد می‌کنند.
منبع : ویکی پدیا
در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.

و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشداز پنجره‌ي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر مي‌دوزد;به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است.و مردي که روزهمه‌روز از پس ِ دريچه‌هاي ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچهبود، اکنون با خود مي‌گويد:

«ــ اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.«ــ اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت ــ

و دريانوردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده استدر قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد،چرا که هر قلب روسبي‌خانه‌ئي‌ستو دريا را قلب‌ها به حلقه کشيده‌اند.

و مردي که از خوب سخن مي‌گفت، در حصار ِ بد به زنجير بسته شدچرا که خوب فريبي بيش نبود، و بد بي‌حجاب به کوچه نمي‌شد.چرا که اميد تکيه‌گاهي استوار مي‌جُستو هر حصار ِ اين شهر خشتي پوسيده بود.

و مردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است، درجُست‌وجوي ِ تخته‌پاره‌ي ِ ديگر تلاش نمي‌کند زيرا که تخته‌پاره،کشتي نيستزيرا که در ساحل
مرد ِ دريا بيگانه‌ئي بيش نيست.

۲

با من به مرگ ِ سرداري که از پُشت خنجرخورده است گريه کن.

او با شمشير ِ خويش مي‌گويد:
«ــ براي ِ چه بر خاک ريختي خون ِ کساني را که از ياران ِ من سياه‌کارتر نبودند؟

و شمشير با او مي‌گويد:
«ــ براي ِ چه ياراني برگزيدي که بيش از دشمنان ِ تو با زشتي سوگند خورده بودند؟
و سردار ِ جنگ‌آور که نام‌اش طلسم ِ پيروزي‌هاست، تنها، تنها برسرزميني بيگانه چنگ بر خاک ِ خونين مي‌زند:
«ــ کجائيد، کجائيد هم‌سوگندان ِ من؟
شمشير ِ تيز ِ من در راه ِ شما بود.ما به راستي سوگند خورده بوديم...»

جوابي نيست;آنان اکنون با دروغ پياله مي‌زنند!
«ــ کجائيد، کجائيد؟ بگذاريد در چشمان ِتان بنگرم...»

و شمشير با او مي‌گويد:«ــ راست نگفتند تا در چشمان ِ تو نظر بتوانند کرد...
به ستاره‌ها نگاه کن:هم اکنون شب با همه‌ي ِ ستاره‌گان‌اش از راه در مي‌رسد.به ستاره‌ها نگاه کنچرا که در زمين پاکي نيست...»

و شب از راه در مي‌رسدبي‌ستاره‌ترين ِ شب‌ها!چرا که در زمين پاکي نيست.زمين از خوبي و راستي بي‌بهره است
و آسمان ِ زمين بي‌ستاره‌ترين ِ آسمان‌هاست!

۳

و مردي که با چارديوار ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشد ازدريچه به کوچه مي‌نگرد:از پنجره‌ي ِ رودررو، زني ترسان و شتاب‌ناک، گُل ِ سرخي به کوچهمي‌افکند.عابر ِ منتظر، بوسه‌ئي به جانب ِ زن مي‌فرستدو در خانه، مردي با خود مي‌انديشد:
«ــ بانوي ِ من بي‌گمان مرا دوست مي‌دارد،
اين حقيقت را من از بوسه‌هاي ِ عطش‌ناک ِ لبان‌اش دريافته‌ام...بانوي ِ من شايسته‌گي‌ي ِ عشق ِ مرا دريافته است!»

۴

و مردي که تنها به راه مي‌رود با خود مي‌گويد:
«ــ در کوچه مي‌بارد و در خانه گرما نيست! حقيقت از شهر ِ زنده‌گان گريخته است; من با تمام ِ حماسه‌هاي‌ام به
گورستان خواهم رفت
و تنهاچرا کهبه راست‌ْراهي‌ي ِ کدامين هم‌سفر اطمينان مي‌توان داشت؟

هم‌سفري چرا بايدم گزيد که هر دمدر تب‌وتاب ِ وسوسه‌ئي به ترديد از خود بپرسم:
ــ هان! آيا به آلودن ِ مرده‌گان ِ پاک کمر نبسته است؟»

و ديگر:«ــ هوائي که مي‌بويم، از نفس ِ پُردروغ ِ هم‌سفران ِ فريب‌کار ِ من
گندآلود است!
و به‌راستيآن را که در اين راه قدم بر مي‌دارد به هم‌سفري چه حاجت است؟»

۲۸ آبان ِ ۱۳۳۴ احمد شاملو

سال شمار زندگی دکتر علی شریعتی

« vسال شمار زندگی دکتر علی شریعتی



1312پنج‌شنبه دوم آذرماه، در روستاي كاهك، از توابع سبزوار، و در حاشيه‌ي كوير، زاده شد. زادگاه او را مزينان نيز گفته‌اند؛ از آن رو كه در مزينان باليد و نام خانوادگي او، در اصل، «مزيناني» است.مادرش زهرا اميني و پدرش محمدتقي نام داشت. پدر و اجداد پدري او در شمار عالمان ديني بودند.1319ورود به دبستان ابن‌يمين در مشهد.1325ورد به دبيرستان فرودسي در مشهد.1327به عضويت در كانون نشر حقايق اسلامي، كه پدرش پايه‌گذار آن بود، درآمد و از طريق آن با حقايق اسلامي آشنا شد.1329سيكل اول دبيرستان (كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و به دانشسراي مقدماتي (تربيت معلم) وارد شد.1331دوره‌ي دانشسرا را به پايان رساند و با دريافت ديپلم آن، به عنوان معلم در مدرسه‌ي كاتب‌پور، در منطقه‌ي احمدآباد مشهد، به تدريس پرداخت.1331انجمن اسلامي دانش‌آموزان و دانشجويان را پايه‌گذاري كرد و به مدت هشت سال، تا هنگام خروج از كشور براي ادامه‌ي تحصيل، مسووليت جلسات هفتگي آن را، كه سخنراني و بحث و تحقيق درباره‌ي مسايل عقيدتي و مكتب‌هاي فلسفي و اجتماعي بود، برعهده داشت.1331در حمايت از نهضت ملي و دولت دكتر محمد مصدق و اعتراض به روي كارآمدن دولت قوام‌السلطنه، در يكي از روزهاي دهه‌ي آخر تيرماه دستگير و سپس آزاد شد.1332عضويت و فعاليت در نهضت مقاومت ملي.1332ثبت‌نام و شركت در كلاس ششم دبيرستان در رشته‌ي ادبي.1333پايان تحصيلات دبيرستان و دريافت ديپلم كامل ادبي.1334هر هفته دوبار در راديو مشهد به سخنراني پرداخت؛ عصر روز سه‌شنبه و جمعه.1334 يا 1335ورود به دانشكده‌ي ادبيات و علوم انساني مشهد و تحصيل در رشته‌ي ادبيات فارسي.1335پايه‌گذاري انجمن ادبي و تصدي مسووليت آن. در اين انجمن بود كه شعر نو، براي نخستين‌بار، در محيط راكد و بسته‌ي خراسان قامت برافراشت.1336در پي حمايت نهضت مقاومت ملي از مصدق و اعتراض به معاملات نفتي، تني چند از اعضاي نهضت در تهران و مشهد، از جمله دكتر شريعتي و پدرش، دستگير شدند. شريعتي به مدت يك ماه در زندان قزل‌قلعه‌ي تهران حبس شد.1337تدريس در دبيرستان دخترانه‌ي مهستي در مشهد.1337ازدواج با بي‌بي فاطمه (پوران) شريعت رضوي، خواهر شهيد علي‌اصغر شريعت رضوي(در مقابله با ارتش روس در سال 1320)، و شهيد مهدي (آذر) شريعت رضوي (در اعتراض به سفر نيكسون به ايران، در 16 آذر 1332.)1337با كسب مقام اول دانشكده‌ي ادبيات و علوم انساني موفق به دريافت ليسانس شد. پايان‌نامه‌ي تحصيلي او ترجمه‌ي كتاب در نقد و ادب، تاليف محمد مندور، بود.1338سفر به فرانسه براي ادامه‌ي تحصيل، با بورس دولتي، به دليل كسب رتبه‌ي نخست در دوره‌ي كارشناسي.1338به جوانان نهضت ملي ايران پيوست و با كمك دوستانش در اين گروه كوچك، اعلاميه‌هاي افشاگرانه‌اي عليه رژيم شاه منتشر ساخت.1338به سازمان آزاديبخش الجزاير پيوست و براي رهايي الجزاير از استعمار فرانسه به مجاهدت پرداخت. در نتيجه روزي پليس فرانسه به وي حمله و مضروبش كرد و بدين علت سه هفته در بيمارستان بستري شد.1338تولد نسختين فرزندش، احسان.1339- 1341همكاري با استادش لويي ماسينيون، در گردآوري و ترجمه‌ي متون فارسي درباره‌ي حضرت فاطمه.1339به ايران بازگشت و همسر و فرزندش را به پاريس برد.1340در پي كشته شدن پاتريس لومومبا، رهبر آزاديخواهان كنگو، تظاهراتي از سوي سياهپوستان در مقابل سفارت بلژيك در پاريس برگزار شد. شريعتي در اين تظاهرات شركت كرد و با حمله‌ي پليس فرانسه دستگير و به زندان سيته افكنده شد. در آغاز، دولت فرانسه قصد اخراج او را از آن كشور داشت، اما با حمايت قاضي دادگاه، اجراي حكم اخراج را به حال تعليق گذاشت.1340شركت در كنگره‌ي كنفدراسيون دانشجويان ايراني خارج از كشور در پاريس.1341در پي مرگ مادرش، زهرا، به ايران بازگشت و پس از چند روز دوباره به پاريس رفت.1341با انتشار مقاله‌اي به افشاگر عليه انقلاب سفيد شاه پرداخت.1341با كمك دوستانش، جبهه‌ي ملي ايران (جبهه‌ي ملي دوم)، را در خارج از كشور پايه‌گذاري كرد. سپس مسووليت انتشار مجله‌ي جبهه‌ي ملي به او واگذار شد و مدتي مسوول مجله‌ي ايران آزاد بود. شريعتي مقالات خود را در اين مجله با نام مستعار شمع، كه از سه حرف اول نام خانوادگي و نامش تشكيل شده بود (شريعتي مزيناني، علي) امضا مي‌كرد.1341با كمك دوستانش، نهضت آزادي ايران را در خارج از كشور پايه‌گذاري كرد.1341شركت و فعاليت در دومين كنگره‌ي كنفدراسيون دانشجويان ايراني در خارج از كشور (كنگره‌ي وحدت)، در شهر لوزان سويس.1341تولد دومين فرزندش، سوسن.1342پايان تحصيلات دانشگاهي و گذراندن كلاس‌هاي جامعه‌شناسي در مدرسه‌ي تتبعات عالي و دريافت مدرك دكترا در تاريخ. برخي استادان او عبارت بودند از: لوئي ماسينيون، ژرژ گورويچ، ژاك برك و هانري لوفور. پايان‌نامه‌ي دكتراي او تصحيح كتاب فضايل بلخ بود.1342تولد سومين فرزندش، سارا.1343به ايران بازگشت و در مرز بازرگان دستگير شد. خانواده‌اش را در سر مرز رها كردند و او را به اداره‌ي ساواك ماكو و سپس به زندان خوي و بعد از آن به زندان رضاييه برند. سرانجام او را به تهران روانه كردند و مدت يك ماه در زندان قزل‌قلعه حبس شد.1343تقاضايش براي تدريس در دانشگاه رد شد. سرانجام با رتبه‌ي آموزگاري به تدريس در هنرستان كشاورزي (در روستاي طُرُق مشهد)، دبيرستان پسرانه‌ي ملكي و دبيرستان دخترانه‌ي ايراندخت پرداخت.1344به عنوان كارشناس وزارت آموزش و پرورش استخدام و به تهران منتقل شد و با دكتر بهشتي، دكتر باهنر و سيدرضا برقعي، كه از مسوولان بررسي كتب ديني بودند. همكاري كرد.1344سرانجام تقاضايش براي تدرس در دانشگاه پذيرفته گرديد و پس از موفقيت در امتحان استادياري، استاديار رشته‌ي تاريخ در دانشكده‌ي ادبيات مشهد شد.1345آغاز تدريس در دانشگاه مشهد و استقبال بي‌نظير دانشجويان از درس‌هاي او؛ اين در حالي بود كه شريعتي در كلاس حضور و غياب نمي‌كرد. مهم‌ترين درس او در دانشگاه، تاريخ تمدن و اسلام‌شناسي بود. كسي پيش از او از اصطلاح «اسلام‌شناسي» استفاده نكرده بود.1347سفر به روستاي كاهه و احداث پاركي در آن منطقه با همكاري مردم و كمك به روستاييان براي خريد وسايل كشاورزي.1347به كمك زلزله‌زدگان جنوب خراسان شتافت و تا يك هفته بدان اهتمام داشت.1347ممانعت ساواك از مسافرت شريعتي به عراق با دانشجويان.1347-1351به ايراد سخنراني در دانشگاه‌هاي مختلف كشور دعوت و با استقبال بي‌مانند دانشجويان روبرو شد.1347- 1351به تدريس و سخنراني در موسسه‌ي حسينيه‌ي ارشاد دعوت و با استقبال فوق‌العاده‌ي مردم، بويژه جوانان و دانشجويان، مواجه شد. در درس‌ها و سخنراني‌هاي شريعتي بيش از پنج هزار نفر شركت مي‌كردند كه اين تعداد جمعيت بي سابقه بود. بر پايه‌ي برنامه‌ريزي شريعتي، حسينيه‌ي ارشاد داراي سه‌بخش (تحقيق، آموزش و تبليغ) و نُه واحد سازماني و هر بخش شامل چند گروه بود.1348نخستين سفر به حج و زيارت بيت‌الله الحرام با كاروان حسينيه‌ي ارشاد. در اين سفر، دانشجويان خارج از كشور با شريعتي ملاقات و درباره‌ي فلسطين و نهضت‌هاي آزدايبخش با او مشورت كردند. سرانجام تصميم گرفته شد براي كمك به فلسطين پول جمع‌آوري شود.1349دعوت از شريعتي براي شركت در كنگره‌ي بين‌المللي مذهب و صلح در ژاپن و عدم موافقت رييس دانشكده ي ادبيات و علوم انساني مشهد.1349با همكاري و تشويق شريعتي، نمايش ابوذر در دانشگاه فرودسي مشهد اجرا و با استقبال فراوان مردم روبرو شد. متن اين نمايش اقتباس از كتاب ابوذر غفاري خداپرست سوسياليست، ترجمه‌ي و تاليف شريعتي، بود و به قلم رضا دانشور و با همكاري ايرج صغيري فراهم شده بود. كارگردان اين نمايش داريوش ارجمند و بازيگر اصلي آن (در نقش ابوذر)، ايرج صغيري بود. نمايش ابوذر نخستين نمايش مذهبي در ايران بود.1349دومين سفر به حج و زيارت بيت‌الله الحرام با كاروان حسينيه‌ي ارشاد.1350به دستور ساواك درس‌هاي شريعتي در دانشگاه در آستانه‌ي برگزاري جشن‌هايي 2500 ساله شاهنشاهي تعطيل شد. پس از برگزاري جشن‌ها نيز از تدريس شريعتي در دانشگاه جلوگيري و به بخش تحقيقات وزارت علوم و آموزش عالي منتقل شد. سپس حضور او در وزارت علوم نيز خطرناك دانسته شد و از او خواستند به محل كار نيايد و در خانه به تحقيق بپردازد.1350براي چندمين بار به ساواك احضار و از او خواسته شد ديدگاهش را در باره‌ي سياست‌هاي جاري كشور بنويسد.1350سفر به مصر براي ديدن اهرام سه گانه. (كتاب آري اين چنين بود برادر، رهاورد اين سفر است.)1350تولد چهارمين فرزندش، مونا.1350سومين و آخرين سفر به حج و زيارت بيت‌الله الحرام با كاروان حسينيه‌ي ارشاد. شريعتي در اين سفر به ايراد سخنراني در كنگره‌ي اسلامي مكه دعوت شد، ولي سرانجام به اتهام شيه‌ي غالي بودن از ايراد سخنراني او ممانعت گرديد.1350در پي اعدام چند تن از جوانان انقلابي، از جمله مسعود احمدزاده و مجيد احمدزاده و امير پرويز پويان، كه شريعتي آن‌ها را از نزديك مي‌شناخت، دو سخنراني با عنوان شهادت و پس از شهادت، در حسينيه‌ي ارشاد و مسجد جامع نارمك ايراد كرد. در سخنراني پس از شهادت، اشارتي به در خون تپيدن مبارزان و دعوت مردم به قيام شده است. پس از اين سخنراني، تظاهراتي در اطراف مسجد صورت گرفت و پليس عده‌اي را دستگير كرد و شريعتي متواري شد.1351نمايش ابوذر، با عنوان يك بار ديگر ابوذر، در حسينيه‌ي ارشاد اجرا و مانند قبل با استقبال فراوان مردم روبرو شد. چند دقيقه پيش از اجراي اين نمايش فردي ناشناس به حسينيه‌ي ارشاد تلفن زد و گفت زير سن نمايش بمب گذاشته شده است. آنگاه شريعتي پيش از اجراي نمايش به ايراد سخنراني پرداخت و سخنان خود را چندان طول داد كه اگر بمبي در زير سن كار گذاشته شده باشد، تنها او را از پا درآورد و به ديگران صدمه‌اي نرساند. پس از اجراي اين نمايش مردم به خيابان ريختند و شعار الله اكبر و يا حسين و ديگر شعارهاي مذهبي دادند. اين نمايش را ده‌ها هزار نفر ديدند و حتي عده‌اي از راديو و تلويزيون براي ضبط آن به حسينيه‌ي ارشاد آمدند. اما شريعتي با آن مخالفت كرد و گفت ابوذر متعلق به ايمان ماست، راهي به تلويزيون شاهنشاهي نبايد داشته باشد.1351نمايش سربداران، به اهتمام گروه هنري حسينيه‌ي ارشاد، در يك شب در حسينيه‌ي ارشاد اجرا شد و ساواك از تكرار آن جلوگيري كرد.1351- 1352مخالفت شخصيت‌هاي واپسگرا با افكار و آثار شريعتي، چه از طريق نگارش كتاب و چه در سخنراني‌هاي عمومي، بيش از پيش شدت يافت. واپسگراها چنين مي‌نمودند كه شريعتي فردي منحرف، اهل بدعت، منكر امامت و ولايت است و در حسينيه‌ي ارشاد دست بسته نماز مي‌خوانند و شهادت به ولايت اميرالمومنين را از اذان و اقامه حذف كرده‌اند.1351سرانجام رژيم شاه تصميم گرفت حسينيه‌ي ارشاد را تعطيل كند؛ بويژه اينكه از چندي پيش به مناسب ماه رمضان، در برخي مساجد تهران، تبليغات وسيعي عليه شريعتي آغاز شده و زمينه‌ي مناسبي فراهم آمده بود. بدين ترتيب پليس به محاصره‌ي حسينيه‌ي ارشاد پرداخت و پس از درگيري با شاگردان و دانشجويان، عده‌اي را دستگير و حسينيه‌ي ارشاد را تعطيل كرد. (تعطيل كردن حسينيه‌ي ارشاد، خواسته‌ي مشترك روحانيون سنتي و رژيم شاهنشاهي بود و اين دو با همكاري يكديگر آن‌جا را تعطيل كردند. در يادداشت‌هاي اسدالله علم، وزير دربار شاه، آمده است كه شاه به او گفت: «چند روز پيش به تو گفته بودم كه ملاها دارند كارهايي انجام مي‌دهند. ديديد كه خودتان مجبور شديد حسينيه‌ي ارشاد را ببنديد.» و علم مي‌افزايد: «من گفتم كه همين دو- سه روزه حسينيه‌ي ارشاد را مي‌بنديم.» اسداله علم، يادداشت‌هاي علم ( چاپ اول: تهران، انتشارات مازيار و معين، 1377)، ج 2، ص 389.در اسناد ساواك آمده است كه شاه گفت: « ريشه‌ي همه‌ي اين‌ها [معترضان]، به حسينيه‌ي ارشاد منتهي مي‌شود.» مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، حسينيه‌ي ارشاد به روايت اسناد ساواك (چاپ اول: تهران، مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات، 1383)، ص 348. نيز گفت: «اغلب ماركسيست‌هاي اسلامي [مسلمانان مبارز]، سرنخشان از همان حسينيه‌ي ارشاد سرچشمه مي‌گيرد.» همان، ص 349، 356.شاه از بسته شدن حسينيه‌ي ارشاد بسيار خوشحال بود و هيچ‌گاه نمي‌خواست دوباره باز شود. شاهد اينكه هنگامي كه ارتشبد نصيري، رييس ساواك، به اطلاع شاه رساند كه « حسينيه‌ي ارشاد كماكان بكلي تعطيل است و تا ترتيبات صحيح و اطمينان بخش براي تجديد فعاليت آن داده نشود، افتتاح نخواهد شد»، شاه به او گفت: «شما نيستيد كه در مورد افتتاح و يا عدم افتتاح تصميم بگيريد.» همان، ص 354- 355 و 357.دكتر علي اميني، نخست‌وزير اسبق شاه، مي‌گويد كه در آستانه‌ي پيروزي انقلاب، به ديدار شاه رفتم و از بدرفتاري با شريعتي سخن گفتم. «وقتي راجع‌به شريعتي به او گفتم، گفت اشتباه بزرگي بود. گفتم نه فقط شريعتي را، بلكه پدر شريعتي را هم گرفته‌اند. گفت عجب. بعد من رفتم پيش علم. البته با شريعتي ارتباط زيادي نداشتم، ولي مي‌دانستم كه واقعاً آخوند روشنفكري است. رفتم پيش علم، گفتم شريعيت را براي چه گرفته‌ايد؟ گفت اين آخوندها با هم دعوا دارند. گفتم بهتر شما. اين آخوند متجدد با آن آخوند جنوب‌شهري دارد دعوا مي‌كند. خوب بگذاريد به نفع شما اين كار را بكند. بعد يك كميسيوني معين كرد كه كتاب‌هاي او را بخوانند. گفتم آقا مگر مريض هستيد. اين‌ها اصلاً‌اين كتاب‌ها را نمي‌فهمند. آخر اين چه حركتي است كه شما مي‌كنيد. بعد او را برده‌ايد زندان با يك عده چاقوكش و فلان گذاشته‌ايد. اصلاً توهين است. اين كارها را واقعاً نمي‌دانم چه كسي تلقين مي‌كرد.» عبدالرضا هوشنگ مهدوي، انقلاب ايران به روايت راديو بي‌بي‌سي (چاپ اول: طرح نو، 1372)، ص 180؛ نيز بنگريد به: ع. باقي، تحرير تاريخ شفاهي انتقلاب اسلامي ايران: مجموعه‌ي برنامه‌ي داستان انقلاب از راديو بي‌بي‌سي (چاپ اول: تهران و قم، نشر تفكر، 1373)، ص 238- 239.1351به اهتمام پاره‌اي از روشنفكران بازار و با حضور برخي شخصيت‌هاي برجسته‌ي اسلامي، مجلس جشني در روز عيد فطر براي بزرگداشت شريعتي تشكيل شد. در اين مجلس يك جلد كتاب فاطمه، فاطمه است و سند و كليد يك دستگاه ماشين پيكان به او هديه شد.1351- 1352در پي تعطيلي حسينيه‌ي ارشاد، شريعتي از تور ساواك گريخت و از آبان 1351 تا تير 1352 در خانه‌ي يكي از بستگانش در سرآسياب دولاب در تهران مخفي شد.1352ساواك در يك روز به منزل شريعتي و پدرش در مشهد و منزل برادر همسرش در تهران، حمله كرد. در حمله به منزل شريعتي مقداري از كتاب‌هاي او را به يغما بردند و در حمله به منزل پدر و برادر همسرش، ان دو را دستگير كردند تا محل اختفاي شريعتي را از طريق آن‌ها بيابند و يا آن‌ها را گروگان بگيرند تا شريعتي خود را معرفي كند.1352اقامت خانواده‌اش در تهران1352سرانجام شريعتي در تنها چاره را در اين ديد كه خود را معرفي كند. بدين ترتيب در مهرماه خود را به مركز ساواك تهران معرفي كرد و مدت هجده‌ماه در زندان بود كه پانزده ماه را در سلول انفرادي گذراند و سه ماه ديگر آن را با كسي هم‌سلول بود كه رژيم او را براي كسب اطلاعات از شريعتي در سلول گماشته بود. (بدين ترتيب شريعتي، روي هم رفته، پنج بار و نزديك به دو سال بازداشت و زنداني شد. بازداتشگاه او در مشهد و ماكو، و زندان او در تهران و پاريس و خوي و رضاييه بود. همچنين وي، چنانكه گفته خواهد شد، دو سال و دو ماه، از آغاز سال 1354 تا ارديبهشت 1356، تحت مراقبت و نظر ساواك بود. بيفزاييم كه وي به مدت نه ماه، از آبان 1351 تا تير 1352، مخفيانه زندگي مي‌كرد. بنابراين شريعتي، به روي هم، نزديك به پنج سال از عمر كوتاه خويش را در بازداشتگاه و مخفيگاه و زندان و تحت مراقبت گذراند.)1352چندماه پس از زنداني شدن، از دانشگاه بازنشسته شد. سابقه‌ي خدمت او 21 سال بود.1353- 1356كتاب‌هاي شريعتي از سوي رژيم شاه گمراه كننده و ممنوع دانسته شد و در پي آن از كتابخانه‌ها جمع‌آوري گرديد. بعد از اين (تا اواسط سال 1356)، به كتاب‌هاي او اجازه چاپ داده نمي‌شد و با نام‌هاي مستعار علي علوي، علي سبزواري، علي سربداري، علي شريفي، علي مزيناني، علي زماني، علي سبزواري زاده، شيخ علي اسلام‌دوست، محمدعلي آشنا، محمدعلي اثني‌عشري، محمدعبدالخطيب مصري، م. رفيع‌الدين، شمع، احسان خراساني، رضا پايدار، كمال‌الدين مصباح و… چاپ مي‌شد.1353سرانجام استاد محمدتقي شريعتي، پس از تحمل يك سال زندان، تنها به جرم پدر دكتر شريعتي بودن! از زندان آزاد شد.1353در آخرين روزهاي اين سال از زندان آزاد شد. آزادي او به علت فعاليت‌هاي دفاعي دوستان و شاگردانش در محافل بين‌المللي و تقاضاي ژاك برك از شاه بود. ژاك برك، استاد دانشگاه سوربن، كه شريعتي در پاريس شاگردش بود، با شاه در سويس كه براي گذراندن تعطيلات زمستاني رفته بود، ملاقات كرد و از او خواست شريعتي از زندان آزاد شود.1354رژيم كه از دستگيري و حبس شريعتي طرْفي نسبته و نتيجه‌اي نگرفته بود، بر آن شد تا با او به طرز «علمي»! برخورد كند. بدين منظور كميته‌اي به نام «شريعتي شناسي» كه در آن افرادي چون رضا عطارپور، معروف به حسين‌زاده، از همكاران ساواك، و تني چند از محققان رژيم و زندانيان سياسي بريده، عضو بودند. كار اين كميته مطالعه‌ي اثار شريعتي و شنيدن نوار سخنراني‌هاي او براي جعل كتاب و نوار به نام شريعتي بود.1354رژيم شاه براي وانمود كردن همكاري شريعتي با رژيم و براي تحقق هدف كميته‌ي شريعتي شناسي، كه مخدوش كردن چهره‌ي او به طرز علمي! بود، يك سلسله از درس‌هاي شريعتي را كه پيش‌تر با عنوان انسان، اسلام و مكتب‌هاي مغرب زمين منتشر شده بود، با عنوان مجعول، «ماركسيسم، ضد اسلام» در روزنامه‌ي كيهان به چاپ رساند. در پي اين توطئه، شريعتي از طريق دكتر احمد صدر حاج سيد جوادي به مسوولان روزنامه‌ي كيهان اعتراض كرد و آن‌ها غذر آورند كه تقصيري ندارند و ساواك اين مقاله را فرستاده است. سرانجام با اعتراض انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا و كانادا و افشاگري دوستان و شاگردان شريعتي، اين توطئه‌ي رژيم افشا و خنثي شد.1354- 1356تحت مراقب و نظر ساواك قرار داشت و امكان فعاليت و سخن گفتن و منتشر كردن كتاب‌هايش از وي سلب شد. خود مي‌گفت: نوع زندانم تغيير كردهو از زندان دولتي به زندان خانه منتقل شدم. در اين مدت چند بار به ساواك احضار شد و يا مقامات بلندمرتبه‌ي ساواك، به صورت سرزده، به خانه‌اش مي‌رفتند.1355پسرش را، كه از نظر امنيتي به علت ارتباط با جوانان مبارز به مخاطره افتاده بود و ممكن بود در پرونده‌ي او هم تاثير بگذارد، براي ادامه‌ي تحصيل به خارج از كشور فرستاد.1356در پي نامه ي سرگشاده‌ي دكتر علي اصغر حاج سيدجوادي در اعتراض به فساد و اختناق رژيم، مجلسي به افتخار وي و با حضور عده‌اي از مبارزان تشكيل شد. در اين مجلس، شريعتي و مهندس بازرگان و حاج سيد جوادي در ضرورت يك حركت سازمان يافته به منظور مبارزه با رژيم استبدادي شاه صحبت كردند. اين مجلس، چند بار ديگر، براي تحقق پيشنهاد فوق، تشكيل شد و سرانجام جمعيت ايراني دفاع از آزادي و حقوق بشر تاسيس گرديد.1356به علت هجرتي كه در پيش داشت از عضويت هيات مديره‌ي صندوق خيريه‌ي فاطمه‌ي زهرا در روستاي كاهه استعفا خواست. همچنين دو قطعه زمين را، كه در آن روستا داشت، از طريق آن صندوق، به مردم آن‌جا واگذار كرد.1356تشكيل جمعيت ساده‌زيستي، با همكاري دكتر محمد مفتح، مهندس عباس تاج، رضا اصفهاني، محمدمهدي جعفري و عده‌اي ديگر از روشنفكران ديني.1356بر آن شد، به هرگونه ك شده است، از ايران هجرت كند. از اين رو چون دانست كه از كشور ممنوع‌الخروج است، سه راه را براي هجرت پيش‌بيني كرد: گرفتن دعوتنامه‌اي رسمي از مقامات دانشگاهي الجزاير براي تدريس در آن‌جا؛ خروج مخفيانه از مرز، گرفتن گذرنامه با نامي ديگر. هر سه راه به سعي دوستان شريعتي بررسي و، سرانجام، مشخص شد كه همه ي پرونده‌هاي شريعتي به نام علي شريعتي يا علي شريعتي مزيناني است و نه علي مزيناني. حال آن‌كه نام خانوادگي او، در اصل، و چنان‌كه در شناسنامه‌اش بود، مزيناني است و نه شريعتي يا شريعتي مزيناني. بدين ترتيب شريعتي از راه سوم وارد عمل شد و با تدابير ويژه‌اي به نام علي مزيناني گذرنامه گرفت.1356در 26 ارديبهشت، به مقصد بلژيك هجرت خود را آغاز كرد. به هنگام توقف هواپيما در آن، بدون هيچ برنامه‌ي قبلي و باحتمال قوي براي رعايت تدابير امنيتي، از هواپيما پياده شد و پس از يك روز يا يك شبانه‌روز توقف در آن با هواپيماي ديگري به بلژيك رفت. سپس دو يا سه روز در بروكسل توقف كرد و از آن‌جا به انگلستان رفت تا از همسر و فرندانش، كه قصد پيوستن به او را داشتند، استقبال كند. در اين مدت چند روز به فرانسه رفت و سپس در شب 26 خرداد به انگلستان برگشت و منتظر خانواده‌اش ماند كه قرار بود 28 خرداد به مقصد انگلستان هجرت كنند. 1356چند روز پس از هجرت شريعتي از كشور، ساواك از غيبت او مطلع شد و سخت به تكاپو و تلاش افتاد او را بيابد. سرانجام ساواك د راواسط خرداد كشف كرد كه شريعتي با گذرنامه‌ي علي مزيناني از كشور خارج شده است. از اين رو ساواك براي وادار كردن شريعتي به بازگشت و يا امتياز گرفتن از او، از خروج همسرش جلوگيري كرد. در روز 28 خرداد همسر و فرزندان شريعتي به قصد خروج از كشور روانه‌ي فرودگاه شدند. در آن‌جا اعلام شد كه شريعت رضوي (همسر شريعتي)، ممنوع‌الخروج است. بدين ترتيب وي با فرزند خرسالش (مونا)، در ايران ماندند و دو فرزند نوجوانش (سوسن و سارا)، به مقصد انگلستان و پيوستن به شريعتي از ايران خارج شدند.1356در 28 خرداد دو فرزند شريعتي به لندن رسيدند و شريعتي در فرودگاه به استقبال آن‌ها شتافت و از آن‌جا به محل اقامتشان رفتند. ساعت هشت صبح يكشنبه 29 خرداد پيكر شريعتي را در آستانه‌ي در ورودي اتاق، كه پنجره‌اش باز شده بود، به پشت افتاده و در حالي كه بين‌اش سياه و باد كرده بود، بي‌جان يافتند.1356سرانجام روزنامه‌هاي اطلاعات و كيهان، پس از چند روز سكوت درباره‌ي درگذشت شريعتي، در 31 خرداد اعلام كردند: مرحوم دكتر علي شريعتي كه براي درمان ناراحتي چشم و كسالت قلبي خود به انگلستان رفته بود، در آن‌جا بر اثر سكته‌ي قلبي درگذشت. همچنين در روزنامه‌ي كيهان دوم تير آمده بود: دكتر شريعتي از مدتي قبل از بيماري قلبي در رنج بود و سرانجام در 29/3/56 بر اثر آخرين حمله‌ي قلبي بدرود حيات گفت. حال آن‌كه شريعتي در سراسر عمر خود حتي يك بار هم به پزشك قلب رجوع نكرده بود. او نه براي «كسالت قلبي» خود به انگلستان رفته بود و نه از «مدتي قبل» بيماري قلبي داشت. پس از آزادي از آخرين زندان، نواري از ضربان قلب او توسط دكتر محمود فرهودي (استاد دانشگاه علوم پزشكي)، كه اينك گواه هستند، برداشته شد. نتيجه‌ي كار ديوگرافي رفع هر گونه نگراني كرد و نشان داد كه شريعتي از ناحيه‌ي قلب كاملاً سالم است.1356گروهي از اعضاي ساواك، به سرپرستي يك افسر امنيتي، براي تصاحب پيكر شريعتي و انتقال به ايران، وارد لندن شدند. نقشه‌ي رژيم شاه اين بود كه پيكر شريعتي را در برنامه‌ي «دولتي» و با حضور مقامات رسمي كشور به ايران حمل كنند و احترام صوري، خود را بي‌گناه نشان دهند. اما با هوشياري خانواده و دوستان شريعتي و دانشجويان خارج از كشور و اعضاي نهضت آزادي ايران در خارج از كشور، نقشه‌هاي رژيم نقش بر آب شد، و وكيل احسان شريعتي از دولت انگليس خواست پيكر پدرش به ماموران ايران تحويل داده نشود.1356پيكر شريعتي در بعدازظهر جمعه سوم تير، با مشاركت صادق قطب‌زاده، عبدالكريم سروش و كمال خرازي، غسل داده و كفن شد. آنگاه امام جماعت مسجد هامبورگ، حجت‌الاسلام محمد مجتهد شبستري، و تني چند از دوستان شريعتي، بر پيكر او نماز گزاردند.1356خانواده و دوستان شريعتي، پس از گفتگوهاي فراوان، بر آن شدند پيكر شريعتي را در زينبيه دفن كنند. بدين ترتيب در روز يكشنبه، پنجم تير، پيكر شريعتي از لندن به دمشق منتقل شد. در آنجا امام موسي صدر، دوستان شريعتي و بزرگان سوري و لبناني و فلسطيني بر پيكر او بار ديگر نمازگزاردند و پس از طواف در حرم حضرت زينب- س- در كنار آن حضرت به خاك سپردند.
A Brief Biography of Dr. Ali Shariati (1933-1977)

Dr. Ali Shariati was born in Mazinan, a suburb of Mashhad, Iran. He completed his elementary and high school in Mashhad. In his years at the Teacher's Training College, he came into contact with youth who were from the lower economic strata of the society and tasted the poverty and hardship that existed.At the age of eighteen, he started as a teacher and ever since had been a student as well as a teacher. After graduating from college in 1960, on a scholarship he pursued graduate studies in France. Dr. Shariati, an honor student, received his doctorate in sociology in 1964 from Sorbonne University.When he returned to Iran he was arrested at the border and imprisoned on the pretext that he had participated in political activities while studying in France. Released in 1965, he began teaching again at Mashhad University. As a Muslim sociologist, he sought to explain the problems of Muslim societies in the light of Islamic principles-explaining them and discussing them with his students. Very soon he gained popularity with the students and different social classes in Iran. For this reason, the regime felt obliged to discontinue his courses at the university.Then he was transferred to Teheran. There, Dr. Shariati continued his very active and brilliant career. His lectures at Houssein-e-Ershad Religious Institute attracted not only six thousand students who registered in his summer classes, but also many thousands of people from different backgrounds who were fascinated by his teachings.The first edition of his book ran over sixty thousand copies which were quickly sold-out, despite the obstructive interference by the authorities in Iran. Faced with the outstanding success of Dr. Shariati's courses, the Iranian police surrounded Houssein-e-Ershad Institute, arrested many of his followers and thereby put an end to his activities. For the second time, he underwent an eighteen month prison term under extremely harsh conditions. Popular pressure and international protests obliged the Iranian regime to release Dr. Shariati on March 20, 1975. However, he remained under close surveillance by the security agents of Iran. This was no freedom at all since he could neither publish his thoughts nor contact his students. Under such stifling conditions according to the teachings of the Quran and the Sunnah of the Prophet Mohammed (PBUH), he realized that he should migrate out of the country. Successful in his attempt, he went to England but was martyred three weeks later on June 19, 1977 by the ubiquitous SAVAK.Dr. Shariati studied and experienced many philosophical, theological and social schools of thought with an Islamic view. One could say that he was a Muslim Muhajir who rose from the depth of the ocean of eastern mysticism, ascended to the heights of the formidable mountains of western social sciences, yet was not overwhelmed, and he returned to our midst with all the jewels of this fantastic voyage.He was neither a reactionary fanatic who opposed anything that was new without any knowledge nor was he of the so-called westernized intellectuals who imitated the west without independent judgment.Knowledgeable about the conditions and forces of his time, he began his Islamic revival with enlightenment of the masses, particularly the youth. He believed that if these elements of the society had true faith, they would totally dedicate themselves and become active and Mujahid elements who would give every thing including their lives-for their ideals.Dr. Shariati constantly fought to create humanitarian values in the young generation, a generation whose values have been defaced with the help of the most scientific and technical methods. He vigorously tried to re-introduce the Quran and Islamic history to the youth so that they may find their true selves in all their human dimensions and fight all the decadent societal forces.Dr. Shariati wrote many books. In all his writings, he tried to present a clear and genuine picture of Islam. He strongly believed that if the intellectual and new generation realized the truth of this faith, attempts toward social change would be successful

انواع مبارزه اجتماعی برای اصلاح

انواع مبارزه اجتماعي براي اصلاح

آآنچه درپي خواهد آمد بخشي از سخنراني دکتر علي شريعتي در تايخ چهاردهم تيرماه 1350 در تالار حسينيه ارشاد است که با عنوان فاطمه فاطمه است ايراد شد. اهميت اين گفتار در تقسيم بندي شريعتي از انواع شيوه هاي تغيير اجتماعي و سپس تبيين شيوه اسلامي آن است.گفتني است، اين فراز از صص 50 تا 62 مجموعه آثار 21- چاپ هيجدهم- نقل شده است.
انواع مبارزه اجتماعي براي اصلاح
شيوه‌اي که در مبارزه اجتماعي براي اصلاح وجود دارد، برحسب بينش‌ها و مکتب‌هاي اجتماعي عبارت است از:
1- روش سنتي و محافظه‌کارانه (تراديسيوناليسم، کنسرواتيسم)[1][1]:
رهبر محافظه‌کار اجتماعي چنين پديده‌اي را، با همه خرافي بودنش، حفظ مي‌کند چون سنت است و محافظه‌کار و سنت‌گرا، نگاهبان سنت است؛ چه، آن را شيرازه وجودي ملتش مي‌شمارد.
2- روش انقلابي (اولوسيو
3- نيسم)[2][2]:
رهبر انقلابي، به شدت و ناگهاني اين پديده را ريشه‌کن مي‌کند، چون سنت خرافه کهنه و ارتجاعي و پوسيده است.
4- روش اصلاحي (رفورميسم) و تحولي (اولوسيونيسم)[3][3]:
رهبر اصلاح‌طلب مي‌کوشد تا يک سنت را بتدريج تغيير دهد و زمينه را و عوامل اجتماعي را براي اصلاح آن، کم کم فراهم آورد و آن را رفته رفته اصلاح کند (راهي ميان آن دو).
اما پيغمبر اسلام کار چهارمي مي‌کند! يعني سنتي را که ريشه در اعماق و درون جامعه دارد و مردم، نسل به نسل، بدان عادت کرده‌اند و بطور طبيعي عمل مي‌کنند، حفظ مي‌کند، شکل آن را اصلاح مي‌نمايد، ولي محتوا و روح و جهت و فلسفه عملي اين سنت خرافي را، به شيوه انقلابي دگرگون مي‌کند.
استدلال منطقي محافظه‌کار اين است که:
اگر سنت‌هاي گذشته را تغيير بدهيم، ريشه‌ها و روابط اجتماعي که در سنت حفظ مي‌شوند و مثل سلسه‌هاي اعصاب، اندام‌هاي اجتماع را به خود گرفته‌اند، از هم گسسته مي‌شوند و جامعه، ناگهان، دچار آشفتگي بسيار خطرناکي مي‌شود، و براي همين هم هست که بر هر حادثه انقلابي بزرگ، آشفتگي و هرج و مرج و يا ديکتاتوري پيش مي‌آيد که لازم و ملزوم يکديگرند؛ زيرا، ريشه‌کن کردن سريع سنت‌ها ريشه‌دار اجتماعي و فرهنگي، در يک جهش تند انقلابي، جامعه را دچار يک خلاء ناگهاني مي‌سازد که آثار آن پس از فرو نشستن انقلاب ظاهر مي‌گردد.
و استدلال انقلابي اين است که:
اگر سنت‌هاي کهنه را نگه داريم، جامعه را همواره در کهنگي و گذشته گرايي و رکود نگه داشته‌ايم؛ بنابراين، رهبر کسي است که آنچه را که از گذشته به صورت بندها و قالب‌هايي بر دست و پا و روح و فکر و اراده و بينش ما بسته است، ناگهان بگسلد و همه را آزاد کند و تمامي اين روابط با گذشته و با خلق و خوي و عادات را ببرد و قوانين تازه‌اي را جايگزينشان کند، وگرنه جامعه را منحط و مرتجع و راکد گذاشته است.
استدلال مصلح (رفورماتور) – که مي‌خواهد از نقطه‌هاي ضعف دو متد انقلابي و سنتي بر کنار ماند – راه سومي را پيش مي‌گيرد که تحول آرام و تدريجي است و اکتفا کردن به «سر و صورتي متناسب دادن» به يک امر نامطلوب، نه ريشه‌کن کردن آن و جانشين کردن سريع و بلاواسطه امري مطلوب.
اين متد مي‌کوشد تا جامعه را از رکود و اسارت در سنت‌هاي جامد نجات دهد، اما براي آنکه جامعه ناگهان در هم نريزد و زمينه آماده شود، اندک اندک و با روشي ملايم و يا مساعد کردن تدريجي زمينه اجتماعي و فکري جامعه، به اصلاح آنچه هست دست مي‌زند و صبر مي‌کند تا جامعه، با تحول تدريجي، به آرمان‌هاي خود برسد. انقلابي عمل نمي‌کند، بلکه طي مدت طولاني و برنامه‌ريزي مرحله به مرحله، به اين نتيجه مي‌رسد.
اما اين شيوه «اصلاح تدريجي»، غالباً، اين عيب را پيدا مي‌کند که، در طي اين مدت طولاني، عوامل منفي و قدرت‌هاي ارتجاعي و دست‌هاي دشمنان داخلي و خارجي، اين «نهضت اصلاحي تدريجي» را از مسير خود منحرف مي‌سازند و يا آن را متوقف مي‌نمايند و حتي نابود مي‌کنند.
مثلاً اگر بخواهيم بتدريج اخلاق جوانان را اصلاح و افکار همه مردم را روشن کنيم، غالباً پيش از آنکه به هدف خود برسيم، از ميان رفته‌ايم و يا عوامل فسادانگيز و مردم فريب بر جامعه غلبه يافته‌اند و ما را فلج کرده‌اند. رهبراني که به اصلاحات تدريجي جامعه، در طي دوران نسبتاً کش‌دار و طولاني، معتقدند، در محاسبه عمل خود، منطقي انديشيده‌اند، اما آنچه را به حساب نياورده‌اند، عمل قدرت‌هاي خنثي کننده ضد اصلاحت است که هميشه، اين «فرصت لازم براي انجام تدريجي اصلاحات» مجالي شده است براي آنکه عواملي که کمين کرده‌اند و در جست و جوي اغتنام فرصت‌اند، ظهور کنند و هر چه را مصلحان «آهسته ريس»، رشته‌اند اين مفسدان ريشه برانداز، ناگهان پنبه کنند و ورق را برگردانند.
اما پيغمبر اسلام يک متد خاصي را در مبارزه اجتماعي و رهبري نهضت و انجام رسالت خويش ابداع کرده است که، بي‌آنکه عواقب منفي و نقاط ضعف اين سه متد معمول را داشته باشد، بهدف‌هاي اجتماعي خويش و ريشه‌کن کردن عوامل منفي و سنت‌هاي ترمزکننده جامعه، به سرعت نائل مي‌آيد و آن اين است که: «شکل سنت‌ها را حفظ مي‌کند ولي از درون، محتواي آن‌ها را بطور انقلابي عوض مي‌کند.»
[...]
اين پرش و حرکت خاص را در متد کار اجتماعي پيغمبر، «انقلاب در درون سنت‌ها با حفظ فرم اصلاح شده آن» مي‌توان ناميد.
خيال مي‌کنم با اين توضيحات، مطلب و مقصود براي حضار محترم معلوم گرديد هر چند مثالي که در موضوع حج آورده‌ام مورد پسند بعضي نباشد که از قديم گفته‌اند «المثال لا يسئل عنه».
پس محافظه‌کار، به هر قيمت و به هر شکل، تا آخرين حد قدرتش مي‌کوشد که سنت‌ها را حفظ کند، حتي بقيمت فداکردن خويش و ديگران و انقلابي همه چيز را مي‌خواهد يک‌باره دگرگون کند و با يک ضربه در هم بريزد، نابود کند، و ناگهان از مرحله‌اي به مرحله‌اي بجهد، ولو جامعه آمادگي اين جهش را نداشته باشد، ولي در برابر آن مقاومت کند و ناچار انقلابي ممکن است بخشونت و ديکتاتوري و قساوت و قتل عام توده مردم نيز! و مصلح هم که هميشه به مفسد فرصت و مجال مي‌دهد!
اما پيغمبر با متد کارش راه ديگري مي‌نمايد که اگر بفهميم و به کار گيريم، دستوري بسيار روشن و صريح گفته‌ايم. براي روبروشدن با ناهنجاري‌ها و سنت‌هاي کهنه و فرهنگ مرده و مذهب مسخ شده تخديرکننده و عقايد اجتماعي ريشه‌دار در عمق جامعه و افکار و عقايد خواب کننده و ارتجاعي که يک روشنفکر درست‌بين که رسالت پيامبرانه دارد با آن‌ها روبرو است و با اين متد است که مي‌تواند به «هدف‌هاي انقلابي» برسد، بي‌آنکه جبراً، همه عواقب و ناهنجاري‌هاي يک روش انقلابي را تحمل کند و نيز با مباني اعتقادي و ارزش‌هاي کهنه اجتماعي درافتد بي‌آنکه از مردم دور افتد و با آن‌ها بيگانه شود و مردم او را محکوم سازند.
[...]
ايده‌آليست، متفکري آرمان‌خواه و انساني خوب است که در «موجود»، زندگي مي‌کند و در «موهوم»، انديشه و احساس! رهبري است انقلابي، که ويران مي‌کند اما نمي‌تواند بسازد و در حرف زدن، از همه جلوتر است و در عمل کردن، از همه عقب‌تر، و جامعه‌اي را که مي‌سازد، نقص ندارد، اما، نه با «آدم‌ها»، بلکه، با «کلمات»! و اين است که «مدينه افلاطون»، از «مدينه محمد (ص)» برتر است، اما، به گفته خويش، نه در زمين، که در آسمان! چه، ايده‌آليست يک «اوتوپياساز» است و چون، خوراکي را که براي گرسنه‌ها مي‌پزد، «خيال پلو» است، هرچه بخواهند، چربش مي‌کند!
و برعکس، رآليست پروازهاي انديشه و صعود روح و بينش و تلاش و آرمان‌خواهي و کمال‌جويي را در آدمي مي‌کشد و او را در سطح «آنچه هست» نگه مي‌دارد و در قالب «ارزش‌هاي موجود» و «وضع موجود» محصور مي‌سازد و قدرت «خلاقيت» و «عصيان» و «دگرگوني عميق زندگي» و «تغيير جبر تاريخ و شرايط جامعه و طرز تفکر و نوع نيازها و خواست‌ها و هدف‌هاي فعلي و هميشگي انسان» را فلج مي‌کند و «تسليم واقعيت‌ها» و «پذيراي آنچه هست» بارش مي‌آورد!
[رآليسم، گرسنه را مسموم مي‌کند و ايده‌آليسم، از گرسنگي مي‌کشد!]
نه ايده‌آليسم، نه رآليسم، بلکه، هر دو!
اما اسلام – اين «چراغ راهي» که «نه شرقي است و نه غربي»، اين «کلمه پاکي که چون درختي پاک» ريشه در «زمين» دارد و شاخه، روي در «آسمان» - واقعيت‌هاي موجود را، در زندگي، در روح و جسم، در روابط جمعي، در نهاد جامعه و در حرکت تاريخ – برخلاف ايده‌آليسم - «مي‌بيند»؛ همچون رآليسم، وجودشان را اعتراف مي‌کند، اما – برخلاف رآليسم – آن‌ها را «نمي‌پذيرد»، آن‌ها را «تغيير مي‌دهد»، ماهيتشان را، به شيوه انقلابي، دگرگون مي‌کند، و در مسير ايده‌آل‌هاي خويش، «مي‌راند» و، براي نيل به هدف‌هاي ايده‌آليستي خويش، آرمان‌‌هاي «حقيقي»، اما غير«واقعي» خويش، آن‌ها را «وسيله مي‌کند»؛ مثل رآليست تسليم آن‌ها نمي‌شود، آن‌ها را تسليم خود مي‌سازد؛ مثل ايده‌آليست از آن‌ها نمي‌گريزد، به سراغ آن‌ها مي‌رود؛ بر سرشان افسار مي‌زند، رامشان مي‌کند و، بدينوسيله، آنچه را «مانع» ايده‌آليست بود، «مرکب» ايده آل خويش مي‌کند.
منبع :مجموعه آثار 21 - فاطمه فاطمه است
Traditionalisme, conservatisme [ 1 ]
Revolutionisme [ 2 ]
evolutionisme, reformisme [ 3 ]