۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.

و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشداز پنجره‌ي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر مي‌دوزد;به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است.و مردي که روزهمه‌روز از پس ِ دريچه‌هاي ِ حماسه‌اش نگران ِ کوچهبود، اکنون با خود مي‌گويد:

«ــ اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.«ــ اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت ــ

و دريانوردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده استدر قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد،چرا که هر قلب روسبي‌خانه‌ئي‌ستو دريا را قلب‌ها به حلقه کشيده‌اند.

و مردي که از خوب سخن مي‌گفت، در حصار ِ بد به زنجير بسته شدچرا که خوب فريبي بيش نبود، و بد بي‌حجاب به کوچه نمي‌شد.چرا که اميد تکيه‌گاهي استوار مي‌جُستو هر حصار ِ اين شهر خشتي پوسيده بود.

و مردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است، درجُست‌وجوي ِ تخته‌پاره‌ي ِ ديگر تلاش نمي‌کند زيرا که تخته‌پاره،کشتي نيستزيرا که در ساحل
مرد ِ دريا بيگانه‌ئي بيش نيست.

۲

با من به مرگ ِ سرداري که از پُشت خنجرخورده است گريه کن.

او با شمشير ِ خويش مي‌گويد:
«ــ براي ِ چه بر خاک ريختي خون ِ کساني را که از ياران ِ من سياه‌کارتر نبودند؟

و شمشير با او مي‌گويد:
«ــ براي ِ چه ياراني برگزيدي که بيش از دشمنان ِ تو با زشتي سوگند خورده بودند؟
و سردار ِ جنگ‌آور که نام‌اش طلسم ِ پيروزي‌هاست، تنها، تنها برسرزميني بيگانه چنگ بر خاک ِ خونين مي‌زند:
«ــ کجائيد، کجائيد هم‌سوگندان ِ من؟
شمشير ِ تيز ِ من در راه ِ شما بود.ما به راستي سوگند خورده بوديم...»

جوابي نيست;آنان اکنون با دروغ پياله مي‌زنند!
«ــ کجائيد، کجائيد؟ بگذاريد در چشمان ِتان بنگرم...»

و شمشير با او مي‌گويد:«ــ راست نگفتند تا در چشمان ِ تو نظر بتوانند کرد...
به ستاره‌ها نگاه کن:هم اکنون شب با همه‌ي ِ ستاره‌گان‌اش از راه در مي‌رسد.به ستاره‌ها نگاه کنچرا که در زمين پاکي نيست...»

و شب از راه در مي‌رسدبي‌ستاره‌ترين ِ شب‌ها!چرا که در زمين پاکي نيست.زمين از خوبي و راستي بي‌بهره است
و آسمان ِ زمين بي‌ستاره‌ترين ِ آسمان‌هاست!

۳

و مردي که با چارديوار ِ اتاق‌اش آوار ِ آخرين را انتظار مي‌کشد ازدريچه به کوچه مي‌نگرد:از پنجره‌ي ِ رودررو، زني ترسان و شتاب‌ناک، گُل ِ سرخي به کوچهمي‌افکند.عابر ِ منتظر، بوسه‌ئي به جانب ِ زن مي‌فرستدو در خانه، مردي با خود مي‌انديشد:
«ــ بانوي ِ من بي‌گمان مرا دوست مي‌دارد،
اين حقيقت را من از بوسه‌هاي ِ عطش‌ناک ِ لبان‌اش دريافته‌ام...بانوي ِ من شايسته‌گي‌ي ِ عشق ِ مرا دريافته است!»

۴

و مردي که تنها به راه مي‌رود با خود مي‌گويد:
«ــ در کوچه مي‌بارد و در خانه گرما نيست! حقيقت از شهر ِ زنده‌گان گريخته است; من با تمام ِ حماسه‌هاي‌ام به
گورستان خواهم رفت
و تنهاچرا کهبه راست‌ْراهي‌ي ِ کدامين هم‌سفر اطمينان مي‌توان داشت؟

هم‌سفري چرا بايدم گزيد که هر دمدر تب‌وتاب ِ وسوسه‌ئي به ترديد از خود بپرسم:
ــ هان! آيا به آلودن ِ مرده‌گان ِ پاک کمر نبسته است؟»

و ديگر:«ــ هوائي که مي‌بويم، از نفس ِ پُردروغ ِ هم‌سفران ِ فريب‌کار ِ من
گندآلود است!
و به‌راستيآن را که در اين راه قدم بر مي‌دارد به هم‌سفري چه حاجت است؟»

۲۸ آبان ِ ۱۳۳۴ احمد شاملو

هیچ نظری موجود نیست: